تبليغاتX
Age Of Love

من پذيرفتم شكست خويش را

پندهای عقل دور انديش را

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

اين دل درد آسا ديوانه است

ميروم شايد فراموشت كنم

با فراموشي هم آغوشت كنم

ميروم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من ميروی

آرزو دارم ولي عاشق شوی

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهای سرد را !!!!

نوشته شده در Tue 4 Sep 2007ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

ستاره ی درخشان من

كه در قلب آسمان

عشق ما را فراموش كرده ای

و می درخشی

من در انتظار ديدنت

تنهايی ام را

در آغوش گرفته ام

و كنار قلبم نشسته ام

تا تو بيايی

و فاصله ها

جای خود را

به نگاه هايی بدهند

كه از عشق لبريزند

باور كن

فراموش شدگان

فراموش كنندگان را

هرگز فراموش نخواهند كرد

نوشته شده در Tue 4 Sep 2007ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

به پيش روی من تا چشم ياری می کند درياست           

      چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

 

             دراين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

                 غمم دريا، دلم تنهاست .

              وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

 

   خروش موج، با من مي كند نجوا،

     كه :  « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت !

        كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

 

              مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

               ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

                اميد آنكه جان خسته ام را ،

               به آن ناديده ساحل افكنم نيست ....

نوشته شده در Tue 14 Aug 2007ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

****

روزی که کمترين سرود

                                 بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان برادری ست.

روزی که درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

      افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگيست

تا من به خاطر آخرين شعر, رنج جستجوی قافيه

                                                              نبرم.

روزی که هر لب ترانه ايست

تا کمترين سرود بوسه باشد.

 روزی که تو بيايی ، برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم...

******

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که ديگر نباشم.

نوشته شده در Fri 27 Jul 2007ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط محمدرضا |

با عرض سلام خدمت دوستاي گلم,ميلاد امام علي(ع)  پيشواي بزرگ امامت و ولايت و روز پدر را به همه شيعيان و دوستداران آن حضرت  تبريك عرض مي كنم .

نوشته شده در Fri 27 Jul 2007ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط محمدرضا |

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضاي خانه كوچه راه

در هوا زمين درخت سبزه آب

در خطوط درهم كتاب

در ديار نيلگون خواب

اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن

بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام

اي نوازش تو بهترين اميد زيستن

در كنار تو

من زاوج لذتي نگفتني گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو

برگهاي زرد و نيلي و بنفش

عطرهاي سبز و آبي و كبود

نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روي مخمل لطيف گونه هايت

غنچه هاي رنگ  ناز

برگهاي تازه  باز مي كنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب  نازنين من

نام تو هميشه مست مي كند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است

من تو را به خلوت خدايي خيال خود

بهترين بهترين من خطاب ميكنم .

  بهترين بهترين من

 

                    دوستت دارم...

 

 

نوشته شده در Thu 19 Jul 2007ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط محمدرضا |

و بعد از رفتنت

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

 تو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم 

 تمام شب براي با طراوت ماندن

 باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

         تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من

تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي

از تنهايي و حسرت رها كردم.

اين بود آخرين حرفت و رفتي...! 

             و من بعد از عبور تلخ و غمگينت...

 چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي

        خورشيد باز كردم.

                 نمي دانم چرا رفتي...؟

                            نمي دانم چرا....؟

 شايد خطا كردم و تو بي آن كه به فكر غربت چشمان من باشي

       نمي دانم كجا...؟

                    تا كي...؟

                   براي چه...؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

                       

بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

        و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

                 و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

                            تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

 

و بعد از رفتنت آسمان, چشم هايم خيس باران بود 

      و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

           من بي تو تمام هستم, از دست خواهد رفت

                كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

 كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

     و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

         هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو هستم .

 برگرد.....

    برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

                             

 

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت 

 قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو :

كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد,

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر, نمي دانم چرا...؟

 شايد به رسم عادت پروانگي مان

 باز براي

شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

                                          دعا كردم...

     

نوشته شده در Mon 25 Jun 2007ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن, به ياد تو زيستن و تنها خاطرات گذشته را ورق زدن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرهمی برايم قرار بده.
بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
اين را بدان که با آمدنت غم برای هميشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام

نوشته شده در Sat 16 Jun 2007ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط محمدرضا |

از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست.
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم. مگر ماهي بيرون از آب مي‌تواند نفس بکشد؟ مگر مي‌شود هوا را از زندگيم بگيري و من زنده بمانم؟ بگو معني تمرين چيست؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟ مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني...!
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه‌ها هديه مي‌دهم، همه مي‌دانند که دوري تو روحم را مي‌آزارد و تو خود پروانه‌ها را به من سپرده‌ بودي که ميهمان لحظه‌هاي بي
کسيم باشند.
مرا از من نگير... نگاهت را از چشمم برندار؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنها هستم و هواي شرجي اينجا را دوست ندارم...

نوشته شده در Thu 24 May 2007ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

آشنا

بدون آشنا دلم سيلاب خونه

فقط با آشنا اين دل ميمونه

بهشت لحظه هاي با تو بودن

جهنم شده عشق چون از تو دورم

برايم آشنا يك سنبل عشق

براي عاشقي او قبله عشق

تو را دارم دگر غم در دلم نيست

براي هر شبم جزماه آشنا كيست؟؟

نوشته شده در Thu 24 May 2007ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

اگر باران بودم

 آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم

اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم

 اگر اشك بودم به پايت مي گريستم

 و اگر محبت بودم

 آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم

 ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت

 ولي هر چه هستم

دوستت دارم...

نوشته شده در Thu 24 May 2007ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط محمدرضا |

سلام به همه دوستاني كه لطف مي كنند و به وبلاگ خودشون سر مي زنند,ولي نمي دونم چرا  نظرنمي دن.اگه خوب نيست خب بگيد تا يه فكري براش بكنم.دوستاني هم كه مايل به تبادل لينك هستن لينك خودشونو در قسمت نظرات بذارن.ممنون از همه عزيزان.

نوشته شده در Thu 24 May 2007ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط محمدرضا |